تبلیغات
داستانهای قرآنی - طوفانی در راه است


Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :somayeh SH.SK
تاریخ:جمعه 4 شهریور 1390-05:02 ق.ظ

طوفانی در راه است

به نام خدا 


از وقتی که خدا دنیا و اولین آدم‏های روی زمین را آفریده بود، سال‏های بسیار زیادی می گذشت. زمین با همه ی زیبایی ها، دره ها، کوه ها و خشکی ها و دریاهایش، درست مثل روز اول بود.

خورشید درخشان، روزها به زمین می تابید و ماه تابان، شب ها آسمان را روشن می کرد.

گله های گاو و گوسفند، در چمن زارهای سر سبز، می چریدند و درختان میوه های خوشمزه و آب دار می دادند. همه چیز مثل روز اول بود. فقط آدم ها بودند که آرام آرام تغییر می کردند. 


   


همینطور که تعداد آنها روز به روز زیاد و زیادتر می شد. هر کدام تلاش می کردند، پول و ثروت بیشتری جمع کنند. آنها برای به دست آوردن ثروت بیشتر، دست به هر کاری می زدند. کارهای بسیار زشت انجام می دادند. با هم جنگ می کردند و حتی همدیگر را می کشتند. آدم ها آنقدر به دنبال پول و ثروت رفتند. که خدا را فراموش کردند. 


فقط یک نفر بر روی زمین باقی مانده بود. که خدا را پرستش می کرد. و آنطوری که خدا می خواست زندگی می کرد. این مرد، حضرت نوح (علیه السلام) بود. 


نوح انسانی خوب و درستکار، زحمت کش، مهربان و به فکر دیگران بود. او قلب پاک و مهربانی داشت. نه تنها با خانواده اش و مردم مهربان بود و به آنها محبت می کرد بلکه با حیوانات نیز رفتار خوبی داشت. او و خانواده اش غذای کمی را که از کار روزانه به دست می آوردند با مردم فقیر و گرسنه تقسیم می کردند. او همیشه خدای مهربان را به خاطر نعمت های زیادی که به او داده بود شکر می کرد. 


خداوند هم او را برای راهنمایی مردم به پیامبری انتخاب کرد و از او خواست تا مردم نادان سرزمین خود را راهنمایی کند. 


اما هر چه حضرت نوح ( علیه السلام ) تلاش کرد تا مردم خدا را پرستش کنند و مومن شوند، فایده ای نداشت. یکی از پسران نوح به نام کنعان هم جزو این گروه بود. آنها نه تنها دست از پرستش بت‏ها بر نداشتند و حرف نوح را قبول نکردند، بلکه او را مسخره هم می کردند و می گفتند: " اگر راست می گویی به خدای خودت بگو تا بلایش را برای ما بفرستد. " 


اما نوح که مردم را خیلی دوست داشت، این کار را نمی کرد. به امید اینکه شاید حرف او را قبول کنند و به خدا ایمان بیاورند. اما مردم باز هم او را مسخره می کردند. سال های زیادی گذشت و فقط تعداد کمی از مردم به او ایمان آوردند. نوح پیامبر که از این مردم بدجنس خسته شده بود، آنها را نفرین کرد تا به عذاب خدا گرفتار شدند. 


خدا دعای نوح را قبول کرد و به او گفت: "او و مردم با ایمان از خطر طوفان بزرگی نجات می یابند." برای همین، خدا به نوح دستور داد تا یک کشتی بزرگ بسازد و برای ساختن آن از یک چوب بسیار محکم استفاده کند و کشتی باید سه طبقه داشته باشد و طوری ساخته شود که آب نتواند به آن وارد شود. 


نوح با یاد خدا ساختن کشتی را همانطور که به او دستور داده شده بود شروع کرد. او به کمک خانواده اش اول تعداد زیادی درخت را قطع کرد تا از آنها چوب های مناسبی برای ساختن کشتی آماده کند.آنها شب و روز به سختی کار می کردند. اره کردن، صاف کردن چوب ها و میخ و چکش کاری، کار هر روز آنها بود.


این کشتی باید آنقدر بزرگ ساخته می شد که نه تنها نوح و خانواده اش و کسانی که به او ایمان آوردند بتوانند سوار شوند بلکه باید از همه حیواناتی که خدا تا آن روز آفریده بود یک جفت نر و ماده با خود می برد. 


تازه آنها مقدار زیادی خوراکی احتیاج داشتند. چون هم تعدادشان زیاد بود و هم به خاطر طوفان باید مدت زیادی در کشتی می ماندند. بالاخره بعد از روزها کار و تلاش کشتی ساخته شد. نوح چوب های بسیار محکمی برای درست کردن دیوار های بلند کشتی استفاده کرده بود تا وقتی حیوان های سنگین مثل فیل ها سوار کشتی می شوند در آب نیفتند. 


همه چیز حاضر شده بود و کشتی محکم ساخته شده بود. حالا وقت سوار شدن به کشتی بود. نوح به دستور خدا حیوانات را صدا کرد آنها همه از دشت ها و کوه ها و جنگل ها و آسمان جمع شدند. این طوفان یک طوفان معمولی نبود و  به جز موجودات توی کشتی همه از بین می رفتند برای همین همه ی حیوانات، خزندگان، پرندگان، حیوانات وحشی و اهلی با سرعت جمع شدند. خدا به نوح دستور داد از هر حیوانی یک نر و ماده سوار کند تا نسل آنها ار بین نرود. و نوح بسیار مواظب بود تا حیوانات جا نمانند. 


آنها با نظم و ترتیب سوار می شدند. یک جفت گوسفند، یک جفت زرافه، یک جفت لاک پشت، یک جفت غاز وحشی، یک جفت شتر و... و به این صورت همه ی حیوانات سوار شدند. در آخر نوبت به نوح، خانواده اش و دوستان او که تعدادشان خیلی کم بود رسید. نوح هر چه به پسرش اصرار کرد، فایده ای نداشت و به حرف پدر گوش نکرد.


همین که نوح سوار کشتی شد، در بزرگ آن به دستور خدا بسته شد و اتفاقات عجیب و غریبی روی داد. ابرهای سیاه و وحشتناک همه ی آسمان را پر کرد. اولین قطره های باران به زمین افتاد و طولی نکشید که باران شدید تر شد. سیل همه رودخانه ها و دریاها را پشت سر گذاشت و سر تا سر زمین پر از آب شد. 


آب بالاتر و بالاتر آمد و کشتی نوح بر روی آب های خروشان این طرف و آن طرف می رفت. خانه های بزرگ و محکم و درختان بلند یکی بعد از دیگری کنده می شد و به زیر آب می رفت و کار به جایی رسید که همه کوه ها و قله های بلند زیر آب پنهان شدند. 


هر جا را که نگاه می کردی آب بود و آب. حتی کنعان پسر نوح هم در آب های خروشان غرق شد. چون به حرف پدرش گوش نداده و از دوستان بدش پیروی کرده بود. باد و طوفان شدید کشتی بزرگ را مثل چوبی کوچک به این سو و آن سو می‏برد. 


تنها کسانی که از این بلا نجات پیدا کردند نوح، بچه هایش و دوستان اندک او بودند. موقعی که همه جا سیل و طوفان و سرما بود، آنها توی کشتی راحت بودند. 


گنجشکهای تازه از تخم در آمده، گربه‏های ملوس و حلزونهای کوچک زندگیشان را داخل کشتی بزرگ شروع کردند. 


بعد از گذشت14 شب و روز سیل و طوفان شدید، بالاخره آسمان صاف شد و بادهای تند از حرکت ایستادند. آب آرام شد و کم کم در زمین فرو رفت. 


خدا در این موقع به نوح دستور داد:" شما می توانید از کشتی پیاده بشوید. تو و دوستان و بچه هایت پیاده شوید و هیچ ترسی نداشته باشید چون من زمین را برای شما امن کرده‏ام. " نوح در کشتی را باز کرد و از کشتی پیاده شد و به دنبال او، دوستان و بچه هایش و همه حیوان ها یکی بعد از دیگری پیاده شدند. همه از این که سلامت به خشکی برگشته بودند، خوشحال بودند. 


گنجشکها جیک جیک کنان بر روی شاخه ها پریدند و شیر های وحشی نعره زنان از آنجا دور شدند. مارها، لاک پشت ها ، پرنده های وحشی، میمون ها و خلاصه همه ی حیوان ها از مورچه گرفته تا فیل، هر کدام به طرفی رفتند و فقط گاو و گوسفند های نوح، پیش او ماندند. 


نوح و دوستان او از این که می توانستند دوباره درخت های پر از میوه و طبیعت سرسبز را ببینند و از عطر خوب گلها و گیاهان استفاده کنند، بسیار خوشحال بودند. نوح گفت: " باید برای تشکر کردن از خدای مهربان که ما را از این بلای بزرگ نجات داد، جایی برای قربانی کردن بسازیم." و زود دست به کار شد. 


سنگ های زیادی را کنار کشتی روی هم چید و تپه ای ساخت. بعد مقداری خار و چوب بالای تپه گذاشت و آنها را آتش زد و دود زیادی به آسمان رفت. 


در این وقت خدا به نوح گفت: " ای بنده خوب من! هیچ وقت تا پایان دنیا چنین طوفانی تکرار نمی شود و سلام من بر شما و نعمت های من برای شما"


و بعد رنگین کمانی زیبا و جالب در گوشه آسمان پیدا شد و زمان آغاز نعمت و مهربانی خدا بر مردم زمین شروع شد. وقتی رنگین کمان ناپدید و آتش قربانگاه خاموش شد، نوح فهمید که باید زندگی تازه‏اش را شروع کند. او تصمیم گرفت داخل دره‏ای سرسبز در کنار رود پر آبی که در آن نزدیکی بود، به کشاورزی و دامپروری بپردازد. 


نوح، دوستان و بچه هایش و حیواناتی که دوست داشتند با آنها باشند به امید یک آینده روشن و بهتر به سوی دره به راه افتادند و با گذشت زمان تعداد آنها بیشتر و بیشتر شد و آنها دوباره برای کار و زندگی در گوشه و کنار دنیا پخش شدند.