در این وبلاگ قرار است داستانهای جالبی و مفیدی رو خدمت شما دوستان بنویسم، امیدوارم این داستانها رضایت شما خوانندگان را جلب کند.



در این وبلاگ قرار است داستانهای جالبی و مفیدی رو خدمت شما دوستان بنویسم، امیدوارم این داستانها رضایت شما خوانندگان را جلب کند.



به نام خدا
یعقوب پیامبر خدا ، در کنعان زندگی میکرد. یعقوب دوازده پسر داشت، که کوچکترین آنها یوسف و بنیامین بودند. این دو برادر از زن دوم یعقوب به اسم راحیل بودند که همسری مهربان و فداکار بود. وقتی راحیل دومین فرزندش را كه به دنیا آورد، از دنیا رفت. این اتفاق برای یعقوب خیلی دردناک بود. یوسف و بنیامین هم از مرگ مادرشان خیلی رنج میبردند و غصه میخوردند. برای همین یعقوب به آنها بیشتر از قبل توجه و محبت میکرد.

به نام خدا
سوره مباركه فیل
بٍسمٍ الله الرَحمنِ الرَحِیم
ألَمْ تَرَ كَیْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأَصْحَابِ الْفِیلِ (1)
مگر ندانسته اى كه پروردگارت با آن فیل سواران كه براى ویران ساختن كعبه لشكركشى نمودند چه كرد ؟(1)
أَلَمْ یَجْعَلْ كَیْدَهُمْ فِی تَضْلِیلٍ (2)
آیا ترفندشان را در بیراهه قرار نداد و بى اثر نساخت ؟(2)
وَأَرْسَلَ عَلَیْهِمْ طَیْرًا أَبَابِیلَ (3)
و بر بالاى سرشان فوج فوج پرندگانى فرستاد .(3)
تَرْمِیهِم بِحِجَارَةٍ مِّن سِجِّیلٍ (4)
پرندگانى كه بر آنان سنگ هایى از سجّیل مى افكندند .(4)
فَجَعَلَهُمْ كَعَصْفٍ مَّأْكُولٍ (5)
بدین گونه ، خداوند جانشان را گرفت و آنان را همچون پوسته اى ساخت كه مغزش خورده شده باشد .(5)


به نام خدا
در زمان پیامبری حضرت داوود (علیه السلام) باغبانی به نام شمعیل ، باغ زیبا و پر باری داشت و به خاطر این نعمت خدا را سپاس می گفت. در همان حوالی چوپان جوانی هم به نام سرمد هر روز گله گوسفندانش را به هنگام باز گرداندن از صحرا از كنار باغ شمعیل عبور می داد ....

به نام خدا
گله های گاو و گوسفند، در چمن زارهای سر سبز، می چریدند و درختان میوه های خوشمزه و آب دار می دادند. همه چیز مثل روز اول بود. فقط آدم ها بودند که آرام آرام تغییر می کردند.
به نام خدا
داستان موسی به این جا رسید که حضرت شعیب، به موسی پیشنهاد داد: به خاطر کمکی که به فرزندانم کردی و به خاطر این که جوان پاک و با ایمانی هستی یکی از دخترانم را به همسری تو میدهم. در عوض تو ده سال برای من چوپانی کن.
حالا ادامه ی داستان را بخوانید ...
به نام خدا
در قسمت قبلی داستان گفتیم که پسر عموی پولدار، پسر عموی با ایمان خود را کشت و در منطقه ای از شهر گذاشت تا کسی متوجه نشود او پسر عموی خود را کشته است. حالا برای خواندن ادامه ی این داستان، ادامه مطلب را بخوانید.
(قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّكَ یُبَیِّنْ لَنا مالُونُها قالَ اِنَّهُ یَقُولُ اِنَّها بَقَرةٌ صَفْراءُ فاقِعٌ لَوْنُها تَسُرُّ النّاظِریْنَ) (69)
(قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّكَ یُبَیِّنْ لَنا ماهِىَ اِنَّ الْبَقَرَ تَشابَهَ عَلَیْنا وَ اِنّا اِنْشاءَاللّهُ لَمُهْتَدُونَ) (70)
(قالَ اِنَّهُ یَقُولُ اِنَّها بَقَرَةٌ لاذَلُولٌ تُثیرُ الاَْرْضَ وَ لا تَسْقِى الْحَرْثَ مُسَلَّمَةٌ لاشِیَةَ فیها قالُوْا اَلاَّْنَ جِئْتَ بِالْحَقِّ فَذَبَحُوها وَ ماكادُوا یَفْعَلُون ) (71)
به نام خدا
خداوند متعال، در قرآن شریف، آیه 67 تا 71 سوره بقره به داستانى اشاره مى فرماید كه از جهاتى، قابل دقت و تأمّل است.
سوره مبارک بقره:
(وَ اِذْ قالَ مُوْسى لِقَوْمِهِ اِنَّ اللّهَ یَاءْمُرُكُمْ اَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَهً قالُوا اَتتّخذنا هُزُواً قالَ اَعُوذُ بِاللّهِ اَنْ اَكُونَ مِنَ الْجاهِلینَ) (67)
(قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّكَ یُبَیِّنْ لَنا ماهِىَ، قالَ اِنَّهُ یقول اِنَّها بَقَرَةً لا فارِضٌ وَ لا بِكْرٌ عَوانٌ بَیْنَ ذلِكَ فَافْعَلُوا ما تُؤْمَرُونَ) (68)