تبلیغات
داستانهای قرآنی


Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :somayeh SH.SK
تاریخ:سه شنبه 11 مرداد 1390-04:52 ب.ظ

wellcome to qorun-story

بسم الله الرحمن الرحیم
با سلام
این اولین پست من در این وبلاگ می باشد،  در این وبلاگ قرار است داستانهای جالبی و مفیدی رو خدمت شما دوستان بنویسم، امیدوارم این داستانها رضایت شما خوانندگان را جلب کند.
پس منتظر پستهای بعدی من باشید.
تا سلامی خدانگهدار 





نویسنده :somayeh SH.SK
تاریخ:سه شنبه 26 مهر 1390-01:06 ق.ظ

داستان حضرت یوسف (علیه السلام)

به نام خدا

یعقوب پیامبر خدا ، در کنعان زندگی می‏کرد. یعقوب دوازده پسر داشت، که کوچک‏ترین آنها یوسف و بنیامین بودند. این دو برادر از زن دوم یعقوب به اسم راحیل بودند که همسری مهربان و فداکار بود. وقتی راحیل دومین فرزندش را كه به دنیا آورد، از دنیا رفت. این اتفاق برای یعقوب خیلی دردناک بود. یوسف و بنیامین هم از مرگ مادرشان خیلی رنج می‏بردند و غصه می‏خوردند. برای همین یعقوب به آنها بیشتر از قبل توجه و محبت می‏کرد.



ادامه مطلب



نویسنده :somayeh SH.SK
تاریخ:پنجشنبه 24 شهریور 1390-05:55 ب.ظ

داستان سرگذشت اصحاب فیل

به نام خدا

سوره مباركه فیل

بٍسمٍ الله الرَحمنِ الرَحِیم

ألَمْ تَرَ كَیْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأَصْحَابِ الْفِیلِ (1)
مگر ندانسته اى كه پروردگارت با آن فیل سواران كه براى ویران ساختن كعبه لشكركشى نمودند چه كرد ؟(1)

أَلَمْ یَجْعَلْ كَیْدَهُمْ فِی تَضْلِیلٍ (2)

آیا ترفندشان را در بیراهه قرار نداد و بى اثر نساخت ؟(2)  

وَأَرْسَلَ عَلَیْهِمْ طَیْرًا أَبَابِیلَ (3)

و بر بالاى سرشان فوج فوج پرندگانى فرستاد .(3)

تَرْمِیهِم بِحِجَارَةٍ مِّن سِجِّیلٍ (4)

پرندگانى كه بر آنان سنگ هایى از سجّیل مى افكندند .(4)  

فَجَعَلَهُمْ كَعَصْفٍ مَّأْكُولٍ (5)

بدین گونه ، خداوند جانشان را گرفت و آنان را همچون پوسته اى ساخت كه مغزش خورده شده باشد .(5)



ادامه مطلب



نویسنده :somayeh SH.SK
تاریخ:جمعه 11 شهریور 1390-01:41 ق.ظ

حضرت سلیمان و ملکه ی سبا

به نام خدا

روزی سلیمان به لشكریانش دستور داد تا آماده شوند و همگی با هم به همراه سلیمان به زیارت خانه خدا بروند . در مسیر حركت شان به طائف رسیدند كه معروف به سرزمین مورچگان بود. پادشاه مورچه ها به آن ها دستور داد تا به لانه های خود در زیر زمین بروند . وقتی سلیمان به نزدیكی پادشاه مورچه ها رسید با مهربانی از او پرسید ؛ آیا نمی دانی كه پیامبران بر آفریده های او ظلم نمی كنند؟ متعجبم از این كه دستور دادی آن ها پنهان شوند. پادشاه مورچه ها گفت : این كار را به دلیل آن انجام دادم كه شاید تو و سپاهت ناخواسته آن ها را لگدمال كنید و نیز آن ها با دیدن نعمت های خدادادی و شكوه فراوان آن در شما نعمت هایی را كه خدا به خودشان عطا كرده فراموش كنند. سلیمان از پادشاه مورچه ها خداحافظی كرد و رفت.
در مسیر مكه احساس كرد هدهد پیک مخصوص خود را نمی بیند لحظاتی بعد هدهد را دید كه بازگشته است....



   

ادامه مطلب



نویسنده :somayeh SH.SK
تاریخ:یکشنبه 6 شهریور 1390-07:00 ق.ظ

داستان عدالت و پیامبری حضرت سلیمان علیه السلام

به نام خدا 


در زمان پیامبری حضرت داوود (علیه السلام) باغبانی به نام شمعیل ، باغ زیبا و پر باری داشت و به خاطر این نعمت خدا را سپاس می گفت. در همان حوالی چوپان جوانی هم به نام سرمد هر روز گله گوسفندانش را به هنگام باز گرداندن از صحرا از كنار باغ شمعیل عبور می داد .... 




ادامه مطلب



نویسنده :somayeh SH.SK
تاریخ:جمعه 4 شهریور 1390-06:02 ق.ظ

طوفانی در راه است

به نام خدا 


از وقتی که خدا دنیا و اولین آدم‏های روی زمین را آفریده بود، سال‏های بسیار زیادی می گذشت. زمین با همه ی زیبایی ها، دره ها، کوه ها و خشکی ها و دریاهایش، درست مثل روز اول بود.

خورشید درخشان، روزها به زمین می تابید و ماه تابان، شب ها آسمان را روشن می کرد.

گله های گاو و گوسفند، در چمن زارهای سر سبز، می چریدند و درختان میوه های خوشمزه و آب دار می دادند. همه چیز مثل روز اول بود. فقط آدم ها بودند که آرام آرام تغییر می کردند. 


   

ادامه مطلب



نویسنده :somayeh SH.SK
تاریخ:چهارشنبه 2 شهریور 1390-04:42 ب.ظ

پسری در رود نیل (قسمت دوم)

به نام خدا

داستان موسی به این جا رسید که حضرت شعیب، به موسی پیشنهاد داد: به خاطر کمکی که به فرزندانم کردی و به خاطر این که جوان پاک و با ایمانی هستی یکی از دخترانم را به همسری تو می‏دهم. در عوض تو ده سال برای من چوپانی کن.

حالا ادامه ی داستان را بخوانید ...

   


ادامه مطلب



نویسنده :somayeh SH.SK
تاریخ:چهارشنبه 2 شهریور 1390-04:51 ق.ظ

پسری در رود نیل (قسمت اول)

به نام خدا

سال‏ها پیش در سرزمین مصر فرعون حکومت می‏کرد. او پادشاهی ظالم و ستمگر بود و مردم بنی‏اسرائیل را آزار و اذیت می‏کرد. یک شب او خواب وحشتناکی می‏بیند. 

 

ادامه مطلب



نویسنده :somayeh SH.SK
تاریخ:جمعه 21 مرداد 1390-04:08 ب.ظ

داستان گاوی که جوانی را زنده کرد!!! (قسمت دوم)

به نام خدا

در قسمت قبلی داستان گفتیم که پسر عموی پولدار، پسر عموی با ایمان خود را کشت و در منطقه ای از شهر گذاشت تا کسی متوجه نشود او پسر عموی خود را کشته است. حالا برای خواندن ادامه ی این داستان، ادامه مطلب را بخوانید.

   


(قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّكَ یُبَیِّنْ لَنا مالُونُها قالَ اِنَّهُ یَقُولُ اِنَّها بَقَرةٌ صَفْراءُ فاقِعٌ لَوْنُها تَسُرُّ النّاظِریْنَ) (69)  

  (قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّكَ یُبَیِّنْ لَنا ماهِىَ اِنَّ الْبَقَرَ تَشابَهَ عَلَیْنا وَ اِنّا اِنْشاءَاللّهُ لَمُهْتَدُونَ) (70)

  (قالَ اِنَّهُ یَقُولُ اِنَّها بَقَرَةٌ لاذَلُولٌ تُثیرُ الاَْرْضَ وَ لا تَسْقِى الْحَرْثَ مُسَلَّمَةٌ لاشِیَةَ فیها قالُوْا اَلاَّْنَ جِئْتَ بِالْحَقِّ فَذَبَحُوها وَ ماكادُوا یَفْعَلُون ) (71) 


ادامه داستان...



نویسنده :somayeh SH.SK
تاریخ:یکشنبه 16 مرداد 1390-12:28 ق.ظ

داستان گاوی که جوانی را زنده کرد!!! (قسمت اول)

به نام خدا

خداوند متعال، در قرآن شریف، آیه 67 تا 71 سوره بقره به داستانى اشاره مى فرماید كه از جهاتى، قابل دقت و تأمّل است.

 


سوره مبارک بقره:   

  (وَ اِذْ قالَ مُوْسى لِقَوْمِهِ اِنَّ اللّهَ یَاءْمُرُكُمْ اَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَهً قالُوا اَتتّخذنا هُزُواً قالَ اَعُوذُ بِاللّهِ اَنْ اَكُونَ مِنَ الْجاهِلینَ) (67)

  (قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّكَ یُبَیِّنْ لَنا ماهِىَ، قالَ اِنَّهُ یقول اِنَّها بَقَرَةً لا فارِضٌ وَ لا بِكْرٌ عَوانٌ بَیْنَ ذلِكَ فَافْعَلُوا ما تُؤْمَرُونَ) (68)


ادامه داستان ...